محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

198

مناقب مرتضوى ( فارسي )

نصاراى نجران مصالحه واقعه شد . منقول است كه : چون مكتوبى فرستاده ايشان را به اسلام دعوت نمود و آن جماعت بعد از مشورت چهارده كس از رؤساى قوم خود اختيار كرده به مدينه فرستادند كه احوال آن سرور تحقيق نموده ، خبر به اصحاب خود رسانند و مقدّم آن وقت مردى بود از بنى كنده ، نامش المسيح و لقبش عاقب و مردى ديگر نامش ايهم و لقبش سيّد بود و آن عاقب امير و صاحب رأى اهل نجران و سيّد صاحب قبيله در ايشان بود . مردى ديگر از ربيعة بن ابو الحارثة بن علقمه كه دانشمند و صاحب مدارس آن طايفه بود ، باقى از اعيان و مشاهير قوم خود بودند و ابن ابو الحارث برادرى داشت نام او كرز بن علقمه ، او نيز از جمله آن چهارده نفر بود و در اثناى راه اشتر ابو الحارث به سر درآمد . كرز گفت : به سر درآيد آن كس كه ابعد است از دين ما ( يعنى آن سرور ) استغفر اللّه ! ابو الحارث گفت : بلكه تو بسر درآيى . كرز گفت : يا برادر چرا چنين مىگويى ؟ گفت : به خدا سوگند محمد خاتم انبياست و ما انتظار ظهورش مىبرديم . كرز گفت : چون حال بر اين منوال است ، چرا قبول دينش نمىكنى ؟ گفت : موافقت با محمّد مستلزم مخالفت قوم است . اگر اين صورت از ما به ظهور آيد ، اعتبار ما نزد نصارى نماند و آن‌چه به ما داده‌اند - از نفايس امتعه و كرايم اموال - بازستانند . از استماع اين سخن محبّت اسلام در دل كرز پيدا شد و شتر به تعجيل تمام رانده ، چون به سعادت مصافحهء آن سرور رسيد ، ايمان به رسالتش آورده كلمه عرض نمود . منقول است كه : چون به مدينه رسيدند ، جامه‌هاى راه را دور ساخته ، حله‌هاى ابريشمى پوشيده و انگشترىهاى طلا در دست كرده به مسجد مقدّس مطهّر درآمده ، سلام كردند . آن سرور جواب سلام ناداده از ايشان اعراض فرمود . هرچند تكلّم نمودند ، جواب نشنيدند . آنگاه از مسجد بيرون آمده ، عثمان بن عفان و عبد الرّحمن بن عوف را بنابر سابقهء معرفتى كه داشتند پيدا كرده گفتند : پيغمبر شما به ما مكتوبى نوشته ، دعوت نمود . چون آمده ، تحيت و سلام به تقديم رسانيديم ، جواب نشنيديم و هرچند سخن كرديم بجز سكوت چيزى نديديم . اكنون مصلحت چيست ؟ بازگرديم يا توقف كنيم ؟ عثمان و عبد الرّحمن هرچند فكر كردند ، جواب آن گروه نيافتند . امير المؤمنين على نيز در آن مجلس حاضر بود . عثمان و عبد الرّحمن گفتند : يا ابا الحسن ، راى جهان‌آراى تو در اين باب چيست ؟ فرمود : راى من آن است كه جامه‌هاى ابريشمى و انگشترىهاى زرّين از خود دور كنند و جامه‌هاى متعارف در بر كرده به مجلس همايون آن سرور درآيند . آن قوم بفرمودهء امير المؤمنين عمل نموده سلام كردند . آن سرور جواب ايشان بازداده ، فرمود : سوگند به آنكه مرا به راستى به خلق فرستاده كه چون اين جماعت نوبت اول پيش من آمدند ، شيطان با ايشان بود . از آن جهت جواب سلام بازندادم